تبليغاتX
بانوی دو گیتی ، زهراء

 

 

بانوی دو گیتی ، زهراء

ابروی دوست کی شود ، دست کش خیال من !

 

هو المحبوب

 

یادم هست ،

 

آن شبی که حلقه های پاک بندگی ات را بر دستانم می انداختی

 

و

 

می گفتی :

 

تو بندۀ حلقه به گوشم هستی ،

 

مگر اینکه

 

خود نخواهی !

 

و

 

من می گفتم :

 

چگونه ممکن است که من نخواهم بندگی محبوبی چون تو را !

 

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

می ترسم که ناممکن دیروز، امروز یا فردا ممکن شود ،

 

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم !

 

 

 

ای کاش ! آن نازنین یار، نسخه ای از امساک گفتن را برایم تجویز نکرده بود.

 

ای کاش ! دلم فقط اسیر و گمگشتۀ تو بود و دیگر هیچ .

 

ای کاش ! می توانستم سخنی گویم از عطش سکوت !

 

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

آمده ام تا در زلال پاکی این روزهایت ،

 

هزاران هزار بار، بر سجدۀ خضوع و شکرت برآیم ،

 

چرا که ؛

 

بی مطرب و می مدهوشم !

 

اما صد حیف که ؛

 

در موسم گل خاموشم !

 

 

یا زهرا جان مددی !

 



به کجا چنین شتابان !

 

ورود زنان در عرصۀ سیاسی ، اما با کدام الگو ؟!!

 

بنا بر درخواست یکی از دوستان  جهت نوشتن مطلبی دربارۀ  "زن و سیاست" ، به فکر تهیۀ یک مطلبی تحسین برانگیز شدم ولی بعد از کمی تامل، نظرم عوض شد و در صدد نوشتن یک مطلب انتقادی در این باره شدم. چرا که به نظر می رسد در این زمینه، دچار افراط و تفریط شده ایم. تفریط در زمان قبل از انقلاب که زنان هیچ حق و حقوقی در سیاست و تعیین سرنوشت سیاسی خویش نداشتند و افراط در زمان کنونی که زنان را به بهانۀ دادن حق و حقوق، سپری در مقابل هر چیزی قرار می دهند !

خواستند زنان را وارد عرصه های اجتماعی و سیاسی کنند ولی مانند اکثر اوقات از منظر و دریچه ای اشتباه و نادرست که باعث زیان دیدن این قشر شد.

یا زهرا جان مددی !


ادامه مطلب

یا مولاتی ، یا فاطمـة ، أغیثینی !

 

هوالمحبوب

 

ای محبوب جانی ام !

 

امروز

 

آمده ام تا از بزرگ ترین و بهترین تفضلت بر این عالم خاکی و حتی آسمانی تشکر کنم !

 

آمده ام تا  تولد ریحانة النبی را به تو و رسولت تبریک بگویم !

 

آمده ام تا تولد کوثر ولایت را به ساقی کوثرت تبریک بگویم !

 

آمده ام تا تولد سایه گتر بانوی دو گیتی را با آسمانی هایت جشن بگیرم !

 

آمده ام تا به خاطر تولد مقرب ترین و محبوب ترین بانو به درگاهت فخر بفروشم !

 

آمده ام تا در سایِۀ نورانی بهانۀ خلقت، آرامش و قراری از جنس نور بگیرم !

 

آمده ام تا در آستانۀ تولدش بر دستان پر مهر مادری اش بوسه زنم !

 

آمده ام تا به بهانۀ تولدش، سال ها مهر و عطوفت مادری اش را پاس بدارم !

 

آمده ام تا حضور همیشگی او را در قلبم به عنوان عیدی تولدش تمنا کنم !

 

آمده ام تا بگویم یگانه بانوی مهر، خوش آمدی !

 

 

ای بانوی دو گیتی ام ، زهراء جان !

 

یاریم کن تا

 

برای تو

 

و

 

برای او

 

بهترین باشم !

 

 

یا  زهرا جان  مددی !

 

 



ای صبا ! امشبم مدد فرمای !


هو المحبوب

 

بیست روزی از آن وعدۀ روح بخشت می گذرد

 

و

 

من همچنان منتظر !

 

 

 

بیست روزی است که می ترسم و نا امیدم

 

نه از تو ،

 

بلکه از خودم !

 

می ترسم که این من باعث تحقق نبخشیدن وعده ات شده باشد ،

 

 

 

بیست روزی است که به کنکاوش این من پرداخته ام

 

اما

 

هر چه بیشتر می جویم ، بر نا امیدی و ترسم افزوده تر می شود !

 

 

 

تنها یاد بشارتت هست که آرامم می کند

 

نه یاد بشارتت ،

 

بلکه یاد خطاب بشارتت :

 

« بشر عبدی ... »

 

به خطاب عبدی ! دل خوش و امیدوارم !

 

 

 

تو خود کمکم کن

 

نه اینکه علّت را بیابم

 

نه !

 

کمکم کن تا تو را بیابم ،

 

اگر تو باشی

 

دیگر چه نیازی به تحقق وعده است !

 

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

می دانی که

 

همۀ اینها بهانۀ وصال و قرب به تو است !

 

پس ،

 

در این دنیای وانفسای بی وفایی و تنهایی !

 

تو

 

همه کسم باش

 

و

 

یاریم کن !

 

 

چرا که ،

 

سحرگه شکفتنم هوس است !

 

الهی و ربی ، من لی غیرک !


یا زهرا جان مددی !



اَللَّهُمَّ صَلِّ عَلى فاطِمَةَ وَ اَبيها ، وَ بَعْلِها وَ بَنيها ، بِعَدَدِ ما اَحاطَ بِه عِلْمُكَ


هو المحبوب

بسم اللَّه الرحمن الرحيم

یا حى يا قيوم برحمتك استغيث فأغثنى و لا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابدا و اصلح لى شأنى كله.
اللَّهم بحقِّ العرش و من علاه، و بحقِّ الوحى و من اوحاه، و بحقِّ النَّبى و من نبَّاه، و بحقِّ البيت و من بناه، يا سامع كلِّ صوتٍ، يا جامع كُلِّ فوتٍ، يا بارى‏ءَ النُّفوس بعدالمَوت، صلِّ على محمَّدٍ و اهل بيته، و اتنا و جميع المؤمنين والمؤمنات فى مشارق الارض و مغاربها، فرجاً من عندك عاجلاً، بشهادة ان لا اله الا اللَّه و اَنَّ محمداً عبدك و رسولك، صلَّى اللَّه عليه و اله، و على ذريَّته الطَّيبين الطَّاهرين، و سَلَّمَ تسليماً كثيراً.
 

 

 

در حديثى از امام صادق - عليه‏السلام - آمده است كه:

« جز خدا هيچ نبود، پس خداوند پنج نور را از جلال و عظمت خود آفريد و براى هر يك از آن انوار، اسمى از اسماى الهى بود.

 خدا «حميد» است و اين اسم در محمد- صلى اللَّه عليه و آله- ظهور يافت.

 خدا «اعلى» است كه در اميرالمؤمنين على- عليه‏السلام- ظهور يافت.

و براى خدا «اسماى حسنى» وجود دارد كه نام حسن و حسين- عليهماالسلام- از آن اسماء مشتق است.

 و از اسم «فاطر» او، نام زهراى اطهر، فاطمه – سلام الله علیها - اشتقاق پيدا كرد.

 پس وقتى كه آن انوار را آفريد، اينها را در ميثاق قرار داد، پس در طرف راست عرش جا گرفتند.

 و خدا فرشتگان را از نور آفريد. پس وقتى كه فرشتگان به اين انوار نظر كردند، امر و شأن اينها را بزرگ شمردند و تسبيح را (از آنها) فراگرفتند و اين مطابق با گفته‏ى فرشتگان است كه در قرآن آمده است: به حقيقت ما (در انتظار اوامر الهى در تدبير عالم) صف كشيده‏ايم. و به راستى ما تسبيح كننده‏ايم.

 و آن هنگام كه آدم - عليه‏السلام- را آفريد. آدم به سوى اين انوار از طرف راست عرش با دقت نظر نموده عرض كرد: اى صاحب اختيار من! آنان كيستند؟ خداى متعال در پاسخ فرمود: اى آدم! آنها برگزيدگان من و خواص من هستند، اينها را از نور عظمت و بزرگى‏ام آفريده‏ام و از اسمهاى خودم اسمى را براى اينها برگرفتم.

پس عرض كرد: اى پروردگارم! به حقى كه تو بر اينها دارى اسمهاى اينها را به من بياموز، پس خداى متعال فرمود: اى آدم! اين اسمها نزد تو امانت باشد (كه) سرّ و رازى از راز من است. غير تو نبايد بر آن آگاه شود جز به اذن من، عرض كرد: پروردگارم قبول كردم.

خداوند پس از گرفتن اين پيمان، اسمهاى آنها را به آدم- عليه‏السلام- تعليم داد. و به فرشتگان عرضه كرد، هيچ كدام به آنها عالم نبودند، پس در پاسخ قول خداى متعال كه فرمود: مرا از نامهاى اينها خبر دهيد اگر راست مى‏گوييد، عرض كردند: منزهى تو! براى ما علمى نيست جز آنچه به ما آموخته‏اى. همانا تو عالم و داراى حكمتى !

 (آنگاه خداوند) فرمود: اى آدم! فرشتگان را به اسمهاى آن انوار خبر ده، پس وقتى كه اينها را به اسماء خبر داد، فرشتگان دانستند كه اين مطلب (در نزد آدم) به امانت گذاشته شده و آدم به سبب آگاهى از آن، فضيلت و برترى يافته است.

 سپس امر به سجده‏ى آدم- عليه‏السلام- شدند؛ زيرا كه سجده‏ى ملائكه، فضيلتى براى آدم و عبادت براى خداى متعال بود. چون كه سجده ملائكه، سزاوار آدم بود.»

 [تفسير فرات، ص 11، ط نجف.]

 

یا زهرا جان مددی !



دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند ؟!


هو المحبوب

 

چند وقتی است که ؛

 

نمی دانم

 

کی ام ،

 

چی ام ،

 

کجایم ،

 

چه می کنم ،

 

چه می کنند ؟!

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

دیگران دیوانه خطابم می کنند

 

و

 

می خندد

 

و

 

گاه گاهی ، نگران و مضطرب می شوند !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

آسوده شده ام

 

از حرف هایشان ، ناراحت و دل آزرده نمی شوم !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

از خطاب

 

دیوانه

 

خشنودم !

 

چه نام زیبایی !

 

چه قدر شادم با این خطاب !


چه قدر بزرگ و عزیزم با این عنوان !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

چیزی نمی دانم

 

از هستی و نیستی ،

 

حسی از وجود و عدم ندارم ،

 

فقط

 

می دانم که

 

تو در عین عدم ، هستی !

 

و

 

تنها وجود ، توایی

 

و

 

دیگر هیچ !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

از لطف آن یار نازنین ،

 

دوباره به درگاهت پذیرفته شدم

 

و

 

چند باره متولد شدم

 

چه سعادتمندم در سایۀ  آن مهربان !

 

 

 

 

چند وقتی است که ؛

 

فقط

 

تو  هستی

 

و

 

تو !

 

 

 

آن کس که تو راشناخت،جان راچه کند ؟

 

فرزند و عیال و خانمان را چه کند ؟

 

 

دیوانه کنی،هر دو جهانش بخشی !

 

دیوانۀ تو هر دو جهان را چه کند ؟!

 

 

یا زهرا جان مددی !

 



در نهانخانۀ عشرت صنمی خوش دارم !


هو المحبوب

 

بعد از مدّت ها ،

 

شاید

 

برای من

 

سال ها ،

 

امروز به میعادگاه سری زدم

 

چقدر دل تنگش بودم !

 

وقتی قدم به آنجا گذاشتم

 

فهمیدم که ،

 

چقدر دلتنگت بودم و نمی دانستم !

 

چقدر عاشقت بودم و خبر نداشتم !

 

 

 

 

از دلم می پرسم :

 

تو که در میعادگاه اینقدر عاشق و مستش می شوی ، پس چرا دیر به دیر به اینجا سر می زنی ؟!

 

آخه ، بهترین مکان برای عاشقان ، عشرت کده شون هست ،

 

چرا نمیایی و همین جا مقیم نمی شی ؟!

 

 

 

پاسخی می ده که هیچ جای بحث و سوالی نمی گذاره :

 

" در نهانخانۀ عشرت صنمی خوش دارم "

 

 

 

ربنّا لا تزغ قلوبنا بعد إذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمة ،

 

إنّک أنت الوهاب !

 

 

یا زهرا جان مددی !



گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست !


 هو المحبوب

 

ای یگانه گوهر گرانبهای من !

 

یادت هست که ،



می گفتم  من از او خیلی دورم ،

 

می گفت او به تو خیلی نزدیک است !

 

 

می گفتم به او عاشقم ، امّا گوهری برای نشانۀ عشقم ندارم ،

 

می گفت او به تو عاشق تر است و وجود عشقش در قلبت هم گوهر یگانه ایی است که باید آن را قدر بدانی ، چون نصیب هر کسی نمی شود !

 

 

می گفتم به او مشتاقم و تنها شوقم وصال به اوست ،

 

می گفت او به وصال تو مشتاق تر است !

 

 

می گفتم یاوری و دست گیری ندارم و در طریق تنهایم ،

 

می گفت او بهترین یاور و راهنماست ، از او بخواه رساندن یار در طریقتت را !

 

 

می گفتم دلم می خواهد تنها به ذکر و یاد او مشغول باشم ،

 

می گفت فأذکرونی أذکرکم !

 

 

می گفتم به شکرانۀ نعمت هایش مشغولم ،

 

می گفت و أشکروا لی و لا تکفرون !

 

 

می گفتم فقط دلتنگ او هستم و صبر و قرار ندارم ،

 

می گفت او بیشتر دلتنگ توست ، پس بیشتر توجه و حضور داشته باش تا زودتر برسی !

 

 

می گفتم او محبوب جانی ام است و تنها قلبم طالب وصل اوست ،

 

می گفت او بهترین محبوب است و مطلوب همه !

 

 

می گفتم گوهر وجودم برای وصل او ، خیلی بی مقدار است ،

 

می گفت همین اظهار بی مقداری برای او خیلی ارزشمند است !

 

 

می گفتم آتش عشقم نسبت به عاشقانش ، کم فروغ است ،

 

می گفت ذره شعلۀ عشق به او ، نسبت به عشق های مجازی پر فروغ تر است !

 

 

می گفتم عطش وصلم نسبت به محبانش ، کمتر است ،

 

می گفت برای او همین بسیار است !

 

 

می گفتم نسبت به کاملانش ، خیلی ناقصم ،

 

می گفت نسبت به ناقصان بی خبرش ، تو کاملی !

 

 

می گفتم علمم نسبت به عالمانش ،

 عملم نسبت به عاملانش ،

 معرفتم نسبت به عارفانش ،

 ذکرم نسبت به ذاکرانش ،

 شکرم نسبت به شاکرانش ،

حلمم نسبت به صابرانش ،

سجودم نسبت به ساجدانش ،

 رکوعم نسبت به راکعانش ،

 ایمان و یقینم نسبت به اولیاء ش

 و ...

خیلی خیلی کمتر است ،

 

می گفت تمام اینها که به این مقامات رسیده اند از لطف و عنایت او بوده ، تو هم از او بخواه !

 

می گفت در این دنیایی که نسیه را به نقد نمی دهند ، ذره ایی از نسیۀ تو در برابر تمام نقد دیگران ارزشمند است !

 

می گفت باید فقط از او بخواهی و بس . تا او نخواهد قدمی از قدم برداشته نمی شود و ذره ایی جا به جا نمی شود !

 

 می گفت حتی برگی که از درخت می افتد به خواست، اراده و قدرت اوست !

 

حتی برگی از درخت !

 

عجباه !

 

 

 

ای محبوب جانی ام !

 

از تو می خواهم حال که بهار شده و طبیعت دوباره متولّده شده ،

 

طبیعت وجودی من را هم دوباره ،

 

نه سه باره ! متولّد کن ،

 

تولّدی که

 

 از تو باشد ،

 

برای تو باشد

 

و

 

به سوی تو باشد !

 

 

ای تنها گوهر یگانۀ وجودی ام !

 

فقط تو برایم باش و دیگر هیچ هیچ !

 

چرا که ،

 

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست

چون کوی دوست هست بصحرا چه حاجتست !

 

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجتست !

 

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجتست !

 

ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست

در حضرت کریم تمنّا چه حاجتست !

 

محتاج قصّه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجتست !

 

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجتست !

 

آن شد که بار منّت ملّاح بردمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجتست !

 

ای مدّعی برو که مرا با تو کار نیست

احباب حاضرند به اعداد چه حاجتست !

 

 یا زهرا جان مددی !

 



کجا یابم وصال چون تو شاهی !


هو المحبوب